کوه ها پیش تو اصلاً با صلابت نیستند
محسن حسنیپسندیدن0
بازدید6
کوهها پیش تو اصلاً با صلابت نیستند صخرهها آنقدر هم پر استقامت نیستند رودها جاری تر از چشم زلالت نیستند عرشیان هم اینقدر دارای حشمت نیستند از زمین، از آسمانها هم فراتر رفته ای زینت مولایی و قطعاً به حیدر رفته ای شعر در مدح تو گفتن مستی آرایههاست این جنون واژهها با عشق در یک راستاست چند بیتی مدح شانت توشهی روز جزاست ای که حتی ماه هم با سایه ات نا آشناست سال ها در خانهی غم کرده بودی اعتکاف روزگاری خطبه خوان شام بودی در مصاف از تو گفتم ناگهان شعرم سراسر عشق شد بیت اول عشق، دوم عشق، آخر عشق شد با وجودت عشق تا چندین برابر عشق شد نام ها تغییر کرد و نام خواهر عشق شد عشق در آیینه ات تکثیر شد در عالمین مینویسم زینب و میخوانم آن را یا حسین روی لب نامت میآید، کیمیا حس میشود در حریمت عطر سیب کربلا حس میشود حس خوب بودنت در هر کجا حس میشود جای خالی تو در زیر کسا حس میشود سِر پیدایی و بعد از قرن ها سر بسته ای پای درس هیچ کس غیر از خودت ننشسته ای شعر خلقت هستی و تحریر میخواهی چه کار؟ پاک تر از کوثری، تطهیر میخواهی چه کار؟ آیه های محکمی تفسیر میخواهی چه کار؟ ذوالفقارت خطبه ات، شمشیر میخواهی چه کار؟ شک ندارم آن زمانی که به منبر میروی حیدر کراری و داری به خیبر میروی روز ها خورشید در صحن تو خدمت میکند شام ها مهتاب میآید زیارت میکند باد با گلدسته هایت عرض حاجت میکند پرچم بر گنبدت از ما شفاعت میکند این علم را عصر عاشورا خودت برداشتی تا ابد بر قلهی عالم علم افراشتی چند روزی بازی دنیا به کامت بود؟ نه شکوه کردن از زمانه در مرامت بود؟ نه آن اسارت مانع راه قیامت بود؟ نه محمل بی سایبان آیا مقامت بود؟ نه ابر ها در دشمنی هم دست با یکدیگرند آسمان را در غل و زنجیر با خود میبرند السلام ای از سفر حال دگرگون آمده با دل خوش رفته اما با دل خون آمده آی عبداللهِ جعفر، زینب اکنون آمده کشته ای که زنده از گودال بیرون آمده هر چه عبدالله در رویت نظر انداخته ایستاده مدتی و رد شده، نشناخته