کوفیان را دیده از غم، اشکبار
غلامرضا آذرپسندیدن0
بازدید1K
کوفیان را دیده از غم، اشکبار
اندر آن هنگامه از خرد و کبار
بانوی دین دید چون افغانشان
از مصائب، دیدهی گریانشان،
گفت: مردم! پس که ما را کشته است؟
که حسینم را به خون آغشته است؟
خود حسین را کشته و زاری کنید؟!
بهر او اینک عزاداری کنید؟!
حق بگریاند شما را دیدگان!
دائماً، در این جهان و آن جهان
زینب غمدیده در شور و نوا
ناگهان بشْنید صوتی آشنا
وه! چه صوتی؟ آیت و الهام رب
وه! چه نوری؟ سورهی کهفش به لب
سر ز محمل کرد بیرون با خروش
تا که بیند چیست آن بانگ سروش
دید ماهی بر سر نی جلوهگر
کز فروغش محو، خورشید و قمر
چون هلالی کز افق گردد عیان
با سرانگشتان دهند او را نشان
بنت زهرا، دخت شاه اولیا
شد مخاطب با عزیز مصطفی:
ای هلال زینب! ای نیکوجمال!
ماه برج عزّ و خورشید جلال!
شد طلوعت دیر، بهر خواهرت
شد غروبت زود و بر نی شد سرت
رأس خونین! از چه دور از پیکری؟
از چه رو پُرخاک و پُرخاکستری؟
تو به ذکر آیهی «کهفالرّقیم»
قصّهی تو بس عجیب است و عظیم
ناله کن، «آذر»! به صد اندوه و غم
یاد کن از آن اسیران ستم