کمکم سپیده سر زد و پایان ظلمت بود
بردیا محمدیپسندیدن0
بازدید1.8K
کمکم سپیده سر زد و پایان ظلمت بود شرط عبودیَّت شروعِ کار خِلقت بود از ابتدا هم مبحث اصلی، ولایت بود هنگامهی تابیدن نور امامت بود دست خدا این نور را بیمُنتَهایش کرد او را امیرالمومنین،"حیدر" صدایش کرد دنیا به دنبال شرابی بود، ساغر داد از شربتِ جوی بهشتِ عرش بهتر داد چشمی که او را دید عقل خویش را پر داد "یا حیدر" و "یا مرتضی" و "یاعلی" سر داد در عالم ذَر هرکسی "قالوا بَلا" میگفت باید صد و ده مرتبه "یا مرتضی" میگفت شب بود، رنگِ چهرهاش صبحی سپید آورد آئینه ، نور عرش را در خطِّ دید آورد ما را به جبرِ چشمهای خود کشید آورد دستی به گِل بُرد و تَشَیُّع را پدید آورد پس خِلقَت باقیِ مخلوقات کار اوست سُکّانِ "انسانساختن" در اختیار اوست نور تَعقُّل،عقلِ کُل را پای کار آورد طوبای جنَّت میوهی رحمت به بار آورد بِنتِ اسد شیری به میدانِ شکار آورد فریاد زد جبریل: صاحبذوالفقار آورد با خِلقتش بر رِجسِ شیطان آب پاکی زد کعبه برایش سینهی خود را چه چاکی زد اسطورهیِ رَبّانیِ بیباکها حیدر آقایِ فرزندانِ صُلبِپاکها حیدر خاکیترین بابایِ اهلِ خاکها حیدر سِرِّ نهانِ خلقتِ افلاکها حیدر غیرِ خدا ، تنها نبی از راز آگاه است سیبِ شب معراج در دست یدالله است بالِ ملائک منبرِ روز اَلَستش شد نون و قلم را خواند، لوح نور مستش شد لب را که وا کرد آسمانها پایبستش شد بتخانهها مخروبهی ضربات دستش شد با یک نظر از خاک تا عرشِ مُعَلّی رفت دوش نبی را هرکه بالا رفت، بالا رفت هنگامهی پیکار چشمش برقها میزد در معرکهها بیمحابا تیغ را میزد دُلدُلسوارانه به میدان بلا میزد وقتی فلانی با فلانی داشت جا میزد جز او کسی آمادهی خفتن به بستر نیست غیر علی وقت خطر یار پیمبر نیست در "یا علی" مُهر وقار "یا صمد" خورده بر لوحِ غیرت ذکرِ "یا حیدر مدد" خورده سیلیِ بعد از صبرِ او را عَبدُوَد خورده دروازهی خیبر به نام او سند خورده وقتی به روی شانههایش درب بالا ماند لبهای قلعه از تعجب تا ابد وا ماند شهرِ تَفَکُّر "احمد" و "حیدر" درِ آن است این تیغِ با تدبیرِ دین در جنگ ، بُرّان است با ذوالفقارش در دلِ میدان رجزخوان است شاگرد رزم بی محابایش "حسن جان" است فرزندِ خود را در شجاعت بینظیرش کرد شیرجمل را شیرِ آل الله شیرش کرد حُبِّ علی آغازِ قانون اساسی شد هرجا ولایت بود از او اقتباسی شد مشقِ "ولی" زیباترین درسِکلاسی شد یک "مرتضی" راه است تا "حیدرشناسی" شد شاءن مقامِ او نمی گنجد در این دفتر "حیدر که جایِ خود، وَ ما اَدراکَ ما قنبر" نوحِ نبی در مکتبش طفل دبستان است پای جِهالت از کلام او گریزان است بینقطه خطبه خوانیاش آغاز جریان است "نهج البلاغه" انشعاب نورِ "قرآن" است نَصِّ "خدا" را لفظِ "حیدر" میکِشد بالا نامِ "برادر" را "برادر" میکشد بالا عشقِ علی قلبِ تمام خَلق را اَفشُرد ابلیس را حتّی ز سلک نحس خود آزرد هرکس به جایی راه بُرد از کویِ مولا بُرد سلمان مسلمان شد اگر، نان علی را خورد قطعاً تو "مِنّا اهلِ بیت"ِ این ولی باشی وقتی نمکپروردهی دستِ علی باشی دارد نمک ذکر شب او وُ شِکَر روزَش شوقِ عبادات سحرگاهیِ در روزش پوشیده رختی از لباس نور بر روزش این ردِّ الشمسَش بوده سرگرمیِ هر روزش وقتی دو دستِ ربَّناخوانش به کار افتاد خورشید عالمتاب از دورِ مدار افتاد حیدر نشانِ بینشانها را بلد بوده طِیِّ طریقِ لامکانها را بلد بوده پیچ و خم رنگین کمانها را بلد بوده حتّی زبانِ بیزبانها را بلد بوده او کُنهِ لفظِ هر صدا را درک میکرده تنها "علی" ناقوسها را درک میکرده درآسمانَش ماه و اختر میشود پیدا بالای بامِ پلکِ او پَر میشود پیدا از خاک نعلِینش ابوذر میشود پیدا بین حریمش ظَرف ساغر میشود پیدا مستان به انگور ضریحش اقتدا کردند بین حرم مستیِ خود را برملا کردند دیوانهها اغلب ز دست زندگی سیرند عُشّاق تا لب تر کند معشوق، میمیرند آنان که با سجّاده و محراب درگیرند ایوان طلای مرتضی را قبله میگیرند باید به عشق یار از اغیار رو گرداند سمت علی باید نماز عاشقی را خواند یا مرتضی ! تو پادشاهِ مُلکِ ایمانی در اوج عزَّت همنشینِ با گدایانی تو بانیِ لبخندِ شبهای یتیمانی دارم به تو رو میزنم، رو برنگردانی حالِ مرا این روزها قدری رعایت کن خیلی نجفلازم شدم، آقا عنایت کن وضع مرا هنگام شب درهم کُنی بد نیست بندِ عبادات مرا مُحکم کنی بد نیست قدِّ مرا وقتِ گدایی خَم کنی بد نیست بین رکوعت گوشهچشمی هم کُنی بد نیست من مَنصَبی جز منصبِ "نوکر" نمیخواهم من بارها گفتم که انگشتر نمیخواهم بیمارم و دربهدرِ مِهرِ پرستارم از بَردههای پاپتیِ بین بازارم نازِ نگاهَت را به هرقیمت خریدارم من سالها از فرط عشقَت تشنهی دارَم با تیغ چشمانت مرا مَذبوحِ عِشقَم کن تَمّارگونه نخل دارم را فراهم کن عیسی توسل کرد بر ذکرت، مسیحا شد موسی به طورِ تو پناه آورد، موسی شد هرکس که گُم شد در شبِ قدرِ تو، پیدا شد باید که "کوثر" بود تا هم کُفوِ "دریا" شد کشفِ "ولیُّالله" از ما برنمیآید این کار جز از دست "زهرا" برنمیآید بردیا محمدی