کسی که کودکیاش رأس ساعت سر بود
مهدی رحیمی (زمستان)پسندیدن0
بازدید1K
کسی که کودکیاش رأس ساعت سر بود
رسیده بود به حرفی که حرف آخر بود
تمام خاطرۀ کودکی این آقا
پر از حضور غریب گلو و خنجر بود
ز کودکی خودش تا خود همین حالا
همیشه منتظر مردِ آبآور بود
تمام غصهاش این بود که گلوش چرا
بزرگتر ز گلوی علیاصغر بود
تو یک طرف همۀ علم یک طرف اما
چگونه بود که این کفّهها برابر بود
همین که زهر اثر کرد مرد با خود گفت
هشام هر چه که بَد از یزید بهتر بود