کربلا ماند، خون خدا ماند، دوزخی سرخ بر شانهها ماند
عبدالحمید رحمانیانپسندیدن0
بازدید1
کربلا ماند، خون خدا ماند، دوزخی سرخ بر شانهها ماند تارهای صدا را بریدند تا قیامت رگ ماجرا ماند ساقی از بودن خویش تب کرد، آسمان تشنگان را طلب کرد ناله در نیزهها منتشر شد، مشک در حسرت آبها ماند میشناسم سواری که برخاست، خون دنبالهداری که برخاست وقت طوفان، غباری که برخاست، تیغ بر دوش مولای ما ماند تیغ خونخواهیات را بنازم، یا انااللهیات را بنازم گفتم: «الغوث، الغوث، الغوث»، این صدا، این صدا، این صدا ماند «ربنا اغفر لنا» گفتم، من تا ظهورت دعاگو منم من آه رگهای دستم ورم کرد، زیر انبوهی از «ربنا» ماند آی مولای مردان، خسته، ای کلید افقهای بستهای عشق در انتظار تو پوسید، عقل در ابتدای شما ماند