کاروان و لحظههای آخرش، دیدهی به خاک و خون شناورش
حسنا محمدزادهپسندیدن0
بازدید1K
کاروان و لحظههای آخرش، دیدهی به خاک و خون شناورش
میرسد به آسمان بیسر و ... پیکر هزاروچند اخترش
میرسد به انتهای نیزهها، با سری به دست بادها رها
این فرازها و آن فرودها، سنگ میشوند در برابرش
اَم حَسبتَ ... طشتها و نالهها ام حَسبتَ ... مستی پیالهها
در خرابههای لب رمق چه شد؟ روی دست لالههای پرپرش
اَم حَسبتَ ... کهف والرّقیم را، اَم حَسبتَ ... حیرتی عظیم را
آب و خاک و آتش و نسیم را، میبرد تمام جاده با سرش
بر کتیبههای سرخ آسمان، لابلای اشکهای قدسیان
سوره سوره آیه آیه حکشده، مصحف گلوی پاک اصغرش
چشم اسبهای خسته مانده است، پشت حیرت نقابها هنوز
ماه را ندیدهاند بر زمین، میدوند اگر به روی پیکرش
***
میکند نهان میان خیمهها، تا همیشه هر دلشکسته را
بوی اشکهای تازه میوزد، از لباس نیمه سوز خواهرش
کاروان، هزار سال راه را ... آه کودکان بیپناه را ...
با خودش رسانده پای روضهها، مشق میکند به قلب دفترش