چیزی نمیخواهم به غیر از دلبر خود
محمدعلی بقاییپسندیدن0
بازدید44
چیزی نمیخواهم به غیر از دلبر خود در زیر پایش مینهم آخر سر خود من دلبری غیر از علی هرگز ندارم جان میسپارم عاقبت در باور خود دارم ولایش را زِ نان پاک بابا دارم ولایش را ز شیر مادر خود میل هوایی جز علی گر داشت این سر خواهم شکست از معرفت بال و پر خود انگار بین عرش در پرواز هستم تا میپذیرد بنده را در محضر خود وقتی که میمیرم میآید دیدن من میبینمش در لحظههای آخر خود در قبر خواهم برد حُبش را به همراه آباد سازم با ولایش محشر خود دنیا به مولا ظلم کرده بیش از حد با حیله و نیرنگ ، با زور و زر خود اشکش ز چشم افتاده در اوج غریبی تا دیده چشم اشکبار دختر خود این روزها از شدت عمق جراحت افتاده در بستر شبیه همسر خود یا تار بوده روی او یا چشم تار است دلدار را دیده است با چشم تر خود در خواب محسن را بغل کرده است انگار چون جان گرفته این پسر را در بر خود با مجتبی دارد وصیتهای بسیار فهمیده خواهد رفت از زخم سر خود زینب ، حسین ، عباس ، میگریند باهم تا روضه میخواند علی در بستر خود