چو شد حسین به صحرای کربلا، وطنش
شرمی کاشانیپسندیدن0
بازدید1K
چو شد حسین به صحرای کربلا، وطنش
ز باد حادثه یکباره شد خزان، چمنش
در آن ریاض چمن، داشت سروِ نسترنی
فلک ز پای درآورْد سروِ نسترنش
به هر طرف که نظر کرد، دید افتاده
به خاک، اکبر و عبّاس و نوگل حسنش
به غیر سیّد سجّاد و اصغر بیشیر
نمانده بود دگر یاوری در انجمنش
روانه گشت ز میدان به خیمه تا که کند
رها ز بند مِحن، طوطی شکرشکنش
خطاب کرد که ای بانوی حرم، زینب!
بیار کودک ششماهه را به نزد منَش
پس آن مجلّله آورْد و داد دست حسین
گرفت شاه و بزد بوسه بر لب و دهنش
ز خیمهگاه ببُردش به سوی قربانگاه
به کوفیان جفاکیش بود این سخنش
که ای گروه دغا! رحم اگر به من نکنید
کنید رحم به این طفل و آه دلشکنش
بُوَد سه روز که این شیرخوارهی معصوم
نه آب بوده که نوشد، نه داده کس لبنش
دهید جرعهی آبی بر این صغیر حزین
که میپرد ز عطش، مرغ روح از بدنش
نگشته بود کلام امامِ عشق تمام
که داد تیر ستم، آب، بر گل چمنش
به ذکر ماتم اصغر، سخن مگو «شرمی»!
که نیست تاب و توانی، رباب را به تنش