چون روان از کعبه سوی کوفه شد سلطان ناس
آتش اصفهانیپسندیدن0
بازدید1.1K
چون روان از کعبه سوی کوفه شد سلطان ناس
کعبه در بر کرد از اندوه او، نیلیلباس
متّفق گشتند از بهر هلاکش با یزید
آسمان کجنهاد و روزگار دوناساس
آسمان تا کشتزار عمر او را بدْرَود
ساخت هنگام محرّم از هلال ماه ، داس
مکر روبهطینتانش دست افکند، ای دریغ!
آنکه شیر چرخ را بودی ز شمیرش، هراس
سوختند از آتش کین، خیمهی شاهی که داشت
بارگاه رفعتش را جبرییل از دور، پاس
گشت خاکسترنشین، رأس منیرش در تنور
آنکه خورشید از ضمیرش نور میکرد اقتباس
گشت پامال ستور آن تن که بودی آسمان
در بر چرخ جلالش، کمتر از موری به طاس
گر به ترتیب عزا زین غم فلک بگْریستی
گیتی اندر بحر خون میکرد، غسل ارتماس
آنکه دریا بودیاش در آستین، یاللعجب!
چون کنم باور که بهر آب میکرد التماس؟
خواست بیرون از جهان با کهنهپیراهن رود
تا تو در پیراهن وحدت نبینی اندراس
با یزیدش ننگ آمد تا کند بیعت، بلی
تابع نسناس کی خواهد شدن سلطان ناس؟
من نگویم، ای فلک! ز اندازه، افزون گریه کن
حلقهی چشمی شو و در این عزا، خون گریه کن