چون اسیران بلا از کربلا بستند بار
دانش گیلانیپسندیدن0
بازدید1K
چون اسیران بلا از کربلا بستند بار
ناگهان افتادشان بر کشتگان دین، گذار
جسم پاک شاه را زینب، چو جان در بر کشید
پس زبان بگْشاد در شرح غم و بگْریست زار
کآنچه ما را در گلستان بوده، غارت کرد دى
نى دگر گل مانْد در گلشن، نه آواز هَزار
سرخگل از هیبت غارتگران گردید آب
زردگل را سینه و پهلو شکست از یک فشار
آن کشیدى زلف سنبل، کز گلستان دور شو
وین دریدى دامن گل که بده نوبت به خار
پنجۀ دى آخر از گوش گل مریم کشید
گوشوارى کز مسیح فرودین بُد یادگار
سنبل و نسرین و لاله، نرگس و ریحان و گل
در میان خاک و خون افتاده همچون خار، خوار
نوجوانان جمله در خون خفته و نبْوَد عجب
هر که پیغمبر کُشد، در خون کشد امّت هزار
اشک چشم و سوز دل ما را ز سر تا پا گرفت
در میان آب و آتش چیست گو تدبیر کار؟
زخم تو بر تن فزونتر یا مرا بر سینه، داغ؟
فرق اکبر غمفزاتر یا گلوى شیرخوار؟
خون روانتر از رگانت یا مرا از دیده اشک؟
تلختر کام تو یا خود کام من از روزگار؟
با سرت همره شوم یا جان دهم پیش تنت؟
تو بفرما تا کدامین را نمایم اختیار
این یتیمان را منِ دلخسته با خود مىبرم
کُشتگان را ز اکبر و اصغر تو گیر اندر کنار
ارمغانى بایدم تا جانب یثرب برم
از تو جز پیراهن خونین ندارم یادگار
گر ز حال اکبر و اصغر بپرسندم همى
فرق اکبر بازگویم یا گلوى شیرخوار؟
نى سرت با ما بُوَد همره، نه تن، اى جان من!
بى تن و بى سر که رفته سوى خانه؟ زینهار