چنین که آینه به چشمانم میخواند؛
عبدالرّضا رضایینیاپسندیدن0
بازدید1K
چنین که آینه به چشمانم میخواند؛
فردا
فرو میروند
یاران
در باران،
بارانِ تشنگی
بارانِ اشک
بارانِ خون ...
چنین که آینه میخواند؛
طوفانی سرخ در میگیرد،
بر پیکر یکایک ما
باغی از نیزه و ناوک مینشاند ...
گاهی ترانۀ نازنینی
با تیر دوخته میشود به گلو!
گاهی دستی به آسمان میرود، خورشید بچیند!
گاهی سری در جنگلِ پاهای اسبان
پیِ تنِ تنهاست!
چنین که آینه میخوانَد؛
فردا در باران
بهار تماشاست!
چشمان من به آینه میگویند؛
«میمانیم؛
در آن باران ناگهان
هُو هو
میخوانیم.»