چشم را روشنی مختصری نیست که نیست
مصطفی متولّیپسندیدن0
بازدید1K
چشم را روشنی مختصری نیست که نیست
و از امید در این دل اثری نیست که نیست
من همین اول عمری بهخدا فهمیدم
آخر عشق بهجز خون جگری نیست که نیست
وقتی از ناقه بیفتی و به دادت نرسند
میشود گفت که دیگر پدری نیست که نیست
عمّه! من از عمو عباس توقّع دارم
چند وقت است کز او هم خبری نیست که نیست
جای من هر که کتک خورد غریبانه شکست
عمّه زینب تو نباشی سپری نیست که نیست
باید انگار بمیرم که به بابا برسم
چه کنم راه وصال دگری نیست که نیست
عمرم امروز بعید است به فردا برسد
بعد از امشب به گمانم سحری نیست که نیست