چشم بارانی تو گریه دهد باران را
مهدی نظریپسندیدن0
بازدید72
چشم بارانی تو گریه دهد باران را چون غروبی که غم انگیز کند انسان را چارده سال تمام است که در زندانی تو فقط زجر کشیدی همه دوران را طعنه و زخم زبان و کتک و اشک فراق سوخت زخم جگر تو جگر زندان را از یهودی سیه دل چه توقع داری اینکه تو روزه بگیری و بِبُرّد نان را هرچقدرم تو تحمل بکنی ممکن نیست که تحمل بکنی خنده زندانبان را باچه لحنی سخن از مادر تو میگویند هیچ کس نیست بگیرد جلوی اینان را دهنت زخم و سرت زخم، همه پیکر زخم ملک الموت چطور از تو بگیرد جان را روی در میبرنت کاش بگیرد دستی بدن بی رمق و این سر آویزان را شب جمعه چقدر روضه گرفتی تنها حفظ بودی همهی روضه این دیوان را ده نفر اسب دواندند به روی بدنی نعل تازه زده بودند همه اسبان را منبع:موسسه ادبیات آیینی بیپلاک