پنهان ز خواهر میکنی چشم ترت را
مهدی مقیمیپسندیدن0
بازدید1.1K
پنهان ز خواهر میکنی چشم ترت را
شاید ندیدی اشکهای خواهرت را
بار سفر بستی، مدینه شعلهور شد
در یاد دارم آن نگاه آخرت را
ام البنین روی سرت قرآن گرفته
تا پر کند یک بار جای مادرت را
گریه طبیعی بود هنگامی که بردی
نوزاد چندین روزهات را، همسرت را
اما نفهمیدم چرا آهی کشیدی
وقتی نظر کردی قد آب آورت را
فقدان پیغمبر دوباره میشد احساس
وقتی که میبردی علیاکبرت را
یا که بگو آوردن خلخال ممنوع
یا که درآور گوشوار دخترت را
از چشمهای عمۀ سادات پیداست
آماده کرده بوسههای حنجرت را
من آرزو دارم فقط زینب نبیند
روزی سر و موی پر از خاکسترت را