پنج شب بغض پنج شب گریه
وحید عظیم پورپسندیدن0
بازدید20
پنج شب بغض پنج شب گریه پنج شب روضهی تب و بستر پنج شب گفت آه یا جداه پنج شب گفت آه ای مادر پنج شب درد پنج شب ناله پنج شب بود دائما بی حال خورد شمشیر زهر بر جانش پنج شب رفت تا ته گودال شدت زهر، زین مرکب را شک ندارم که ریز ریزش کرد وای از آن بدن که بر مرکب زین سمی شده مریضش کرد بدتر از زهر درد غربت بود که چون آیینه روبرویش بود حکم آن را هشام داد ولی قاتل او پسرعمویش بود با سه جامه کفن کنید مرا دم آخر وصیتش این بود بوریا شد حسین اما سخت فرش کهنه مصیبتش این بود آه این پیرمرد غمدیده کودکی هاش کربلا دیده بین گودال پیرمردانی که میآیند با عصا دیده پنج شب تشنه بود و آه کشید که یزید زمانه بود هشام با اسیران خونجگر شده رفت پنج شب با تن کبود به شام فرض کن کودکی و در حرمی وقت غارت چه کار خواهی کرد خیمه میمانی یا که در آتش با رقیه فرار خوهی کرد فرض کن پنج ساله باشی و بعد شمر ملعون تو را اسیر کند چون که کوچکترین قافلهای به گلویت طناب گیر کند سری از نیزه بر زمین افتاد یک حرم پشت سر زمین خوردند بچهها خب ضعیف تر بودند بچهها بیشتر زمین خوردند گفت عمامه بر سرش بزنند بهر دفنش چنین وصیت کرد سر جدش ولی عمامه نبود سنگ هم آمد و اذیت کرد