پسر از جای خود برخاست، «بسم اللهِ مَجْراها...»
قاسم صرّافانپسندیدن0
بازدید97
پسر از جای خود برخاست، «بسم اللهِ مَجْراها...» و با او پر کشید آرام چشمی رو به رویاها زمین یک بوسه ایمان شد در آیات قدمهایش و وحی آمد که: اِنّ الارضْ، لَهُ اِنّا خَلَقْناها هوای گونهاش میراث گندمگونی از بطحا نگاهش برقی از یاسین، لبانش طرحی از طاها دل لیلا بهاری داشت، باران خیز و طوفانی غزال بی قراری داشت، سرگردان صحراها «و سبحان الذی اَسرا [ الی الوادِ البلا ] ... لَیلاً » منزّه باد! آن جامی که مجنون خورد و ... لیلاها - به دست آیینۀ حسرت، برایش شَروهها خواندند برایش: «رود، رود...»، اما پسر دل زد به دریاها گذشت از برکۀ ماندن، ولی با بالهای زخمی رها شد ماهی قرمز، رها در جوی فرداها و میبوسید در طوفان، لبش را مرد کشتیبان و کشتی روی خون میرفت، «بسم اللهِ مَجْراها...»