پرسیدم از کجایی، غم خانهام نشان داد
حسن لطفیپسندیدن0
بازدید19
پرسیدم از کجایی، غم خانهام نشان داد من چار ساله بودم وقتی سهساله جان داد من چار ساله بودم از چهار سو مرا زد زجری که زد مرا و،، هُل سمت ساربان داد دیدم میان صحرا در نیمهشب کشیدو یک طفل نیمهجان را تحویل کاروان داد جا مانده بر گلویم رد طناب و دشمن ، فرصت به من نداد و مهلت به ریسمان داد از کربلا که آورد یک کیسه زر گرفت و ما را میان بازار هدیه به شامیان داد هرجا که میرسیدیم سنگ و سنان و غم بود تنها در آن جماعت زندان به ما امان داد با نیزهدار رفتیم پشت عمویم اما در پیش پایم افتاد تا نیزه را تکان داد پنجاهسال خواندم این روضه را که آن سر جای من و رقیه بوسه به خیزران داد