پرده بر میدارد امشب، آفتاب از نیزهها
سعید بیابانکیپسندیدن0
بازدید1K
پرده بر میدارد امشب، آفتاب از نیزهها
میدمد یک آسمان خورشیدِ ناب ازنیزهها
میشناسی این همه خورشید خونآلود را
آه! ای خورشید زخمی! رُخ متاب از نیزهها
کهکشان است این بیابان، چون که امشب میدمد
ماهتاب از نیزهها و آفتاب از نیزهها
ریگریگش هم گواهی میدهد روز حساب
کاین بیابان، خورده زخمِ بیحساب از نیزهها
یالهایی سرخ و تنهایی به خون غلتیده است
یادگار اسبهایی بیرکاب از نیزهها
آرزوی آب هم این جا عطش نوشیدن است
خواهد آمد «العطش»ها را جواب از نیزهها
باز هم جاریست این جا رودرود از سینهها
بس که میآمد صدای آبآب از نیزهها
گر چه این جا موجموج تشنگیها جاری است
میتراود چشمه چشمه، شعر ناب از نیزهها