پدر، چو ابر بهارى است، بر نهال پسر
دانش گیلانیپسندیدن0
بازدید1.1K
پدر، چو ابر بهارى است، بر نهال پسر
که تا وى است، بدو دستبُرد دى نرسد
بسى نهال که بىباغبان بریزد برگ
از آن که آب به وقت عطش، به وى نرسد
یتیم را به رخ، آثار شادمانى نیست
که تاب مهر پدر، دیگرش ز پى نرسد
به روى خاک، پسر خفته، زیر خاک، پدر
به داد او رسد این خفته؟ هیچ نى نرسد
چه لذّتى بَرَد از حرف و صوت، گوش یتیم؟
که گاهگاه بدو بانگ «یا بُنى» نرسد
ز پا فتاد، یتیم حسن، ندانم شاه
ز مهر بر سر این خسته تا به کى نرسد
شه ار رسد، نهدش سر به زانویى که دگر
به هیچ وجه، زیانش ز هیچ شى نرسد
چنان نهاد به بر، سینهاش که گفت خِرَد:
به پاى این دو دگر دست شمس و فى نرسد