پدرم، این پسر فاطمه مهمان من است
سید رضا مویدپسندیدن0
بازدید98
پدرم، این پسر فاطمه مهمان من است
عمّه! مهمان نه؛ که جان من و جانان من است
کنج ویرانهی شام و سر خونین پدر
آسمان در عجب از این سر و سامان من است
از بهشت آمده آقای جوانان بهشت
یوسف فاطمه در کلبهی احزان من است
اوست موسای من و غمکدهام وادی طور
آتش نخلهی طور از دل سوزان من است
یاد باد آن که شب و روز مرا میبوسید!
این که امشب سر او، بر سر دامان من است
لب او سوخته از تشنگی و سوزِ جگر
به خدا! سوختهتر از لب او، جان من است
میزنم بر لب او بوسه که الفت ز قدیم
بِین این لعل لب و دیده گریان من است
بر دل و جان «مؤیّد» شرری زد، غم من
که پس از دیر زمان، باز غزلخوان من است