پاشیده خونِ بسی گُل
عبدالرّضا رضایینیاپسندیدن0
بازدید1K
پاشیده خونِ بسی گُل
بر این کویر،
لبخندهای پرپر اصحاب آسمان
میخوانَد از هزار خاطره
با چشمهای ابریِ من!
در این تهاجم دست و داس
از من
اجازۀ چه میخواهی؟
ای غنچۀ شکفته باغ برادرم!
تردید مکن!
این واپسین تبسم آیینههاست،
تو میروی و
باز نمیآیی،
من در هوای چشم تو میخوانم؛
«مرهم گذارِ زخم دلِ پاره پارۀ من کیست؟»