وقتی که دید آینه لبخند ماه را
محمد هوشمندپسندیدن0
بازدید15
وقتی که دید آینه لبخند ماه را پنهان نمود در دل خود نقش آه را خورشید بود و ماه و چهار اختر نجیب در خانه ای که داشت چنان فر و جاه را جان میگرفت در دل شب، مهر بی فروغ از ماه میگرفت صفای نگاه را از بس غریب بود جز ان چاره ای نداشت تا آشنا کند به غمش قلب چاه را شمشیر در نیام و به دل زخم روی زخم همدم نبود خلوت ان پادشاه را تنهاترین امیر جهان اضطراب داشت می دید ناله های دل بیگناه را بادی وزید و سوخت دری و دلی شکست تاریخ تا جدا کند از کوه ، کاه را با دست خویش دلبر خود را بخاک کرد از دست داد فاتح خیبر سپاه را بعد از نبی غریب زمانه غریب ماند می دید در سرای خودش قتلگاه را آتش نشد خموش دوباره ، هزار حیف امت دوباره رفت ره اشتباه را آن اتشی که سوخت در بیت وحی را در کربلا گرفت دل خیمه گاه را