وقتی به جان شاخۀ طوبی خزان افتاد
شیخ محسن حنیفیپسندیدن0
بازدید1K
وقتی به جان شاخۀ طوبی خزان افتاد
اشک خدا باران شد و از آسمان افتاد
خون دلت ریشه دوانده بین خاک طوس
خون لبت بعدش به جان زعفران افتاد
در سینه قلب پنجره فولاد هم شد آب
بر خاک حجره پیکرت تا نیمه جان افتاد
اشک کبوتر در مراثی تو کافی نیست
این قرعه بر چشم سیاه آهوان افتاد
ازچشمهای خشک، سقاخانه میسازد
از تو دو خط روضه که دست روضهخوان افتاد
آهو نبوده کربلا، پس کار جد تو
از گرگها بدتر، به خولی و سنان افتاد
مثل تنوری در دلت آتش نهان داری
آری سر جدت به دست این و آن افتاد
با خون، لبت مثل عقیقت سرخ شد، اما
هرگز به دست ساربان یا خیزران افتاد؟