وای از آن دم که از سر طفلی
محسن کاویانیپسندیدن0
بازدید1.2K
وای از آن دم که از سر طفلی
دست یک مرد روسری بکشد
وای از آن دم که بر سر بابا
دختری دست مادری بکشد
دختری که عجیب دلتنگ است
تنگ بابا و تنگ آغوشش
دختری که شدست سرخ و کبود
چون گل لاله، لالۀ گوشش
طفل معصوم عاری از کینه است
چیزی از جنگ هم نمیداند
زیر لب غرق بغض میگوید
زیر لب غرق بغض میخواند:
در مسیری که آمدم تا شام
درد دلها به ماه میکردم
هرکسی چپ نگاهمان میکرد
به عمویم نگاه میکردم
ای یتیمان کوفۀ دیروز
قلب ما را عجیب آزردید
پدر ما علی است، مردی که
نان و خرما ز سفرهاش خوردید