وارد کوفه شده قافلهی کرببلا
جابر عابدیپسندیدن0
بازدید5
وارد کوفه شده قافلهی کرببلا دل پریشان و دل آزرده و لبریز عزا بین این قافله سرهای بریده بر نی نالهی سوختهای میرسد از عرش خدا مردم شهر رسیدند برای شادی کوچهها پر شده از طعنه و حرف بیجا چادری پاره و با رخت و لباسی کهنه بسته بر پای اسیران دل زنجیر بلا عدهای نان و غذا دست یتیمان دادند زینب آمد به سخن با غضب و لحن رسا به خداوند حرام است حرام است حرام صدقه بر حرمِ آل پیمبر؟ اصلا زنی آمد به میان از دلِ این جمعیت محترم بود و دلش سوخت برای اسرا رو به محمل شد و پرسید چه قومی هستید؟ پس اسیران کجایید رسیدید اینجا؟ زینب از ناقه صدا زد که: حجازی هستیم شهر ما شهر مدینه است، دیار طاها زن چو نامِ وطنش، شهرِ مدینه بشنید یادش افتاد از آن خاطره و حال و هوا گفت: من خادمه خانهی عرشی بودم خانهی ساقی کوثر، حرم شیر خدا دختر فاطمه قرآن به من آموخته بود نام او زینب کبراست، بزرگ زن ها زینت حیدر امیر دو سرا بود و عفیف با وقار و عظمت، الگوی والای حیا جانِ من نذرِ نخِ چادر او، معجرِ او هیچ داری خبر از بانویِ من در آنجا؟ زینب از ناقه نگاهی به زن انداخت و گفت: مرحبا امّ حبیبه تو ندیدی من را؟ من همان زینبِ کبرای علی ام اما شده ام پیر و زمینگیر غمِ عاشورا من همانم، ولی از غصه قدم خم شده است سوختم از تب جانسوز حسینم تنها آن سرِ غرق به خونی که به نیزه زدهاند او حسین است حسین است عزیز زهرا ناله زد ام حبیبه که فدایت گردم خاک را ریخت به سر ناله زد ای واویلا تو کجا و غل و زنجیرِ اسارت، ای وای! چه شده معجرِ تو، حضرت ناموس خدا کاش میمردم و اینگونه نمی دیدم که آمدی تو به اسیری به اسیری حالا.