همره کاروان عاشورا
عبّاس شاهزیدیپسندیدن0
بازدید1.1K
همره کاروان عاشورا
کردهای هفت شهرغم راطیّ
مادر داغهای بی پایان
دختر دردهای پی درپی
چشم تا بازکردهای هر روز
داغ از پشت داغ آمده است
دیرسالی است ازهوای بقیع
بوی داغ و چراغ آمده است
رو به این شهربی خیال آرام
بازکن کربلای چشمت را
گریه کن گریه، دختر خورشید
بتکان ابرهای چشمت را
گریه کن گریه، تا سبک بشوی
سربده شرح بیقراری را
به هوای بقیع عادت کن
بتکان هرچه بغض داری را
گریه آبی است روی آتش دل
گریه رو میکند حقیقت را
گریههای تو شاید از این شهر
بتکاند غبارغفلت را
کربلا را توخوب میگویی
تو که خدّالتریب را دیدی
السلام علیک، بسم الله
تو که شیب الخضیب را دیدی
چشمهایت چقدرعاشوراست
بوی باران گرفته روسریات
چادرت خاکی است این یعنی
شده سهم تو ارث مادریات
بین یک شهرکینه و تزویر
ذرّهای هم نبود واهمهات
بست دست و زبان دشمن را
خطبههای شبیه فاطمهات
ماه منظومۀ حسین! هنوز
ازنگاهت پرنده میبارد
روضۀ قتلگاه را تو بخوان
مادرت روضه دوست میدارد
دختری که صلابت سخنش
آبروی یزید را برده
شانههایش هنوز میلرزد
یاد لبهای خیزران خورده