هستم مُقیمِ عالَمِ شیخُ الائمه
میرزا رضا آهیپسندیدن0
بازدید25
هستم مُقیمِ عالَمِ شیخُ الائمه داد آبرومان کَرَمِ شیخُ الائمه موسی اگر که مُرده ای را زنده میکرد عالم زنده ست از دَمِ شیخُ الائمه دیگر چه غم دارد دل آن نوکری که باشد به زیر پرچَمِ شیخُ الائمه دردی اگر داری بیا (سائل) مَخور غم مانند ندارد مَرهَم شیخُ الائمه خوشبخت یقینا میشود هرکس که وَصلَ ست بر ریسمان مُحکَمِ شیخُ الائمه جا دارد عالم امشب از غُصِّه بمیرد آری زِ داغِ اعظَمِ شیخُ الائمه مسمومِ زهرِ کینه شد فرزند زهرا دل غَم سرا شد از غَمِ شیخُ الائمه گَردِ یتیمی بر رُخِ شیعه نشسته پیچیده بوی ماتَمِ شیخُ الائمه تاصبح محشر میکنم گریه برای چشمان خون و دَرهَمِ شیخُ الائمه نامردی او را در پیِ مرکب کشاندش میریخت اشک نَم نَمِ شیخُ الائمه بر مادرش در پیش چشمش ناسزاگفت آنجا شکست قَدِّ خَمِ شیخُ الائمه هرچند کُشتندَش ولی دیگر نپوشید رَختِ اسارت مَحرَمِ شیخُ الائمه