نگاه گریه داری داشت زینب
علی اکبر لطیفیانپسندیدن0
بازدید1.8K
نگاه گریه داری داشت زینب چه گام استواری داشت زینب دل با اقتداری داشت زینب مگر چه اعتباری داشت زینب چهل منزل حسین منجلی شد گھی زهرا شد و گاهی علی شد ندیدم زینب کبریتر از این ندیدم زینت باباتر از این ندیدم دختر زهراتر از این حسینی مذهبی غوغاتر از این به پیش پای ما راهی گذارید بنای زینب اللهی گذارید اگر چه غصه دارد آه دارد به پایش خستگی راه دارد به گردش آفتاب و ماه دارد به واللّه که ای واللّه دارد همین که با جلالت سر نداده به دست هیچ کس معجر نداده پس از آن که زمین را زیر و رو کرد سپاه کوفه را بی آبرو کرد به سمت کربلا خوشحال رو کرد کمی از خاک را برداشت بو کرد رسیدم کربلا ای داد بیداد حسین سر جدا، ای داد بیداد چهل روز است گریانم حسین جان چو موی تو پریشانم حسین جان چهل روز است می خوانم حسین جان حسین جانم حسین جانم حسین جان تویی ذکر لبم الحمدللّه حسینی مذهبم الحمدللّه همین جا شیرخواره گریه میکرد رباب بیستاره گریه میکرد گھی بر گاهواره گریه میکرد گھی بر مشک پاره گریه میکرد خدایا از چه طفلم دیر کرده؟ مرا بیچاره کرده، پیر کرده همین جا دور اكبر را گرفتند زما شبه پیمبر را گرفتند ولی از من دو دلبر را گرفتند هم اكبر هم برادر را گرفتند به تو گفتم که ای افتاده از پا ز جا بر خیز ورنه معجرم را... همینجا بود که سقای ما رفت به سمت علقمه دریای ما رفت پناه عصمت کبرای ما رفت پی او گوشوارههای ما رفت فقط از علقمه یک مشک برگشت حسین بن علی با اشک برگشت همینجا بود که دلها گرفت و کسی روی تن تو جا گرفت و سرت را یک کمی بالا گرفت و و از پشت سرت سر را گرفت و همین که بر گلویت خنجر آمد صدای نالهی زهرا در آمد همینجا بود الف را دال کردند تنت را بارها پامال کردند ته گودال را گودال کردند تو را با سم مرکب چال کردند اگر خواندم قليلت علت این بود که یک تصویری از تو بر زمین بود تو ماندی و کبوتر رفت کوفه تو را کشتند و خواهر رفت کوفه خودم در راه و معجر رفت کوفه چه بهتر زودتر سر رفت کوفه وگرنه دردها میکشت مارا نگاه مردها میکشت ما را بهاری داشتم اما خزان شد قدی که داشتم بی تو کمان شد عقیق تو به دست ساربان شد طلای من نصيب كوفيان شد خبر داری مرا بازار بردند میان مجلس اغیار بردند همینجا بود افتادند تنها همینجا بود غارت شد بدنها تمامی کفنها، پیرهنها بدون تو کتک خوردند زنها همینجا بود گیسو میکشیدند به هر سو دخترانت میدویدند همینجا تازیانه باب گردید رخ ما در کبودی قاب گردید زخجلت خواهر تو آب گردید که معجر بعد تو نایاب گردید سکینه معجر از من خواست اما... خودم هم بودم آنجا مثل آنها زجا برخیز و غمخواری کن عباس دوباره خیمه را یاری کن عباس برای عزتم کاری کن عباس علم بردار علم داری کن عباس سکینه میکند زاری ابالفضل چه قبر کوچکی داری ابالفضل علی اکبر لطیفیان