نور از نگهم، ضربت شمشیر و سنان برد
محمود ژولیدهپسندیدن0
بازدید1K
نور از نگهم، ضربت شمشیر و سنان برد
ضعف عطشم، از بدنم تاب و توان برد
سنگ آمد و زد بوسه به پیشانی قرآن
از شدت خود جای جراحات سنان برد
وقتی که من از مرکب مجروح فتادم
تا پشت حرم داغ مرا شیههزنان برد
افتادم و زینب مدد از فاطمه میخواست
خیل ملک این صوت حزین را به جنان برد
لا حول لب خشک مرا نالۀ جبرئیل
از مقتل من تا حرم تشنهلبان برد
سر تا قدم خسته کم آماج بلا بود ...
یک حرمله، سر نیزۀ خود را به دهان برد
هر نیزه که از ضربۀ حساس خطا رفت
بار دگر آمد به تنم، عضوی از آن برد
آن خوک کثیف، آن سگ بدبوی جهنم
سر از بدنم کند و سپس لرزهکنان برد
وقتی بدنم را همه بردند به غارت
هر وحشی درنده از آن درّ گران برد
انگشتر و انگشت، به تاراج ستم رفت
این قوم، کمربند مرا هم به نشان برد
بر پیرهن کهنۀ من رحم نکردند
این بافتۀ فاطمه را با چه گمان برد
گودال، اگر لب به لب از خون سرم شد
حق، خون مرا در رگ هر پیر و جوان برد
عباس اگر بود کسی نیزه نمیخورد
آوای مرا خواهر من نالهزنان برد
چون باد خزان آمدم و غنچه دمیدم
گلهای مرا لاله صفت باد خزان برد