نمی شناخت سر از پا برای دیدن شان
مهدی رحیمی (زمستان)پسندیدن0
بازدید49
نمی شناخت سر از پا برای دیدن شان چقدر ذکر و دعا خواند تا رسیدن شان دو تا زره به تن کوچک دو آهو کرد و چشم برد به دل بردن و چمیدن شان به شاد کردن قلب حسین می ارزید بهای این همهی تا ابد ندیدن شان به دست خویش درختی ز میوههاش گذشت و باد سر زده آمد برای چیدن شان و حس مادریاش بود این که دقت کرد به طرز پا شدن و رفتن و دویدن شان به روی خویش نیاورد اشک را؟ اما خمید مادر غمدیده با خمیدن شان به زیر سم ستوران و زیر پنجه ی تیغ نگاه کرد دوباره به قد کشیدن شان حسین بود کنارش نخواست گریه کند به دل بریدن شان و به سر بریدن شان در آسمانِ دلِ مادری که زینب بود هنوز مشت پری مانده از پریدن شان