ناگهان شاعری پریشان شد، گریه - گریه - رسید تا باران
علی سلیمانیپسندیدن0
بازدید1K
ناگهان شاعری پریشان شد، گریه - گریه - رسید تا باران
در خیالش دوباره میبارید، روی لبهای خیمهها، باران
در هیاهوی گرم و مبهم باد، نیزه در نیزه عشق رفت از یاد
یک سبد گل میان دشت افتاد، باد فریاد شد: بیا باران!
خط خون، لحظههای تنهایی، ابرها مانده در معمایی
اینکه طوفان بی قرار غروب، گریههای خداست یا باران؟
شب پایان و روز آغاز است، فصل پرواز و عشق و اعجاز است
دفتر انتخابها باز است، ابتدا عشق و انتها باران
***
شاعر افتاده در خیابانی، که دو سویش به کهکشان وصل است
السلام علیک یا خورشید، السلام علیک یا باران