ناگهان زلفِ پریشان تو را میگیرند
علی اکبر لطیفیانپسندیدن0
بازدید3
ناگهان زلفِ پریشان تو را میگیرند سر سجاده گریبان تو را می گیرند تو در این خانه بنا نیست که راحت باشی چند هیزم سر و سامان تو را می گیرند وقت نعلین به پا کردن تو یک آن است چون حسودند همین آنِ تو را می گیرند دختران تو یقیناً ز کسی ترسیدند بی سبب نیست که دامان تو را می گیرند سعی کن بلکه خودت را بکشانی ور نه ریسمان ها به خدا جانِ تو را می گیرند