میآید از سمتِ مغرب، اسبی که تنهای تنهاست
محمدعلی مجاهدیپسندیدن0
بازدید1K
میآید از سمتِ مغرب، اسبی که تنهای تنهاست
تصویر مردی که رفته است، در چشمهایش هویداست
یالش که همزاد موج است، دارد فراز و فرودی
اما فرازی که بشکوه، اما فرودی که زیباست
در عمق یادش نهفته است خشمی که پایان ندارد
در زیر خاکستر او، گلهای آتش شکوفاست
در جان او ریشه کرده است، عشقی که زخمیترین است
زخمی که از جنس گودال، اما به ژرفای دریاست
داغی که از جنس لاله است در چشم اشکش شکفته است
با سرکشیهای آتش، در آب و آیینه پیداست
هم زین او واژگون است، هم یال او غرق خون است
جایی که باید بیفتد از پای زینب، همین جاست!
دارد زبان نگاهش، با خود سلام و پیامی
گویی سلامش که زینب اما پیامش به دنیاست
از پا سوار من افتاد، تا آنکه مردی بتازد
در صحنههایی که امروز، درعرصههایی که فرداست
این اسب بی صاحب انگار، در انتظار سواری است
تا کاروان را براند در امتدادی که پیداست