میان کوچه به زحمت به عمهاش میگفت
حسن لطفیپسندیدن0
بازدید200+
میان کوچه به زحمت به عمهاش میگفت چقدر بوی غذا بین شام پیچیده کمی مواظب من باش بین نامَحرم چه حرفها که در این ازدحام پیچیده * برای شانۀ سرخش لباس سنگین است عجیب زخم تنش بین روز میسوزد برای بردنِ یک گوشواره دعوا شد عجیب لالۀ گوشش هنوز میسوزد * چقدر مردم این شهر اهل خیراتند گرفته است سرش را که بیشتر نزنند حواس عمه شده جمع، زیر پا نرود میان کوچه نماند ز پشتِ سر نزنند * محلههای یهودی ز خارها پُر بود که زخم آبله در زیر پای او میسوخت تمامِ روز ز سر شعله را جدا میکرد تمام شب نوکِ انگشتهای او میسوخت * کشید دست خودش را به زخمِ گوشش گفت به دخترانِ سنان گوشواره میآید میانِ بازی خود، کودکان هُلَم دادند عمو کجاست؟ خدایا دوباره میآید؟...