من آن شمعم كه آتش بس كه آبم كرد، خاموشم
غلامرضا سازگار (میثم)پسندیدن0
بازدید800+
من آن شمعم كه آتش بس كه آبم كرد، خاموشم همه كردند غير از چند پروانه ، فراموشم دوباره از سقيفه دست آن ظالم برون آمد كه مثل مادرم زهرا ز سيلى پاره شد گوشم اگر بيمار شد كس گل برايش مى برند و من به جاى دسته گل باشد سر بابا در آغوشم پس از قتل تو اى لب تشنه آب آزاد شد بر ما شرار آتش است اين آب بر كامم ، نمى نوشم تو را بر بوريا پوشند و جسم من كفن گردد به جان مادرت هرگز كفن بر تن نمى پوشم دوباره از سقيفه دست آن ظالم برون آمد به ضرب تازيانه ، قاتلت مى كرد خاموشم فراق يار و سنگ اهل شام ، و خنده دشمن من آخر كودكم ، اين كوه سنگين است بر دوشم نگاه نافذت با هستى ام امشب كند بازى گه از تن مى ستاند جان ، گه از سر مى برد هوشم بود دور از كرامت گر نگيرم دست ((ميثم )) را غلام خويش را، گر چه گنهكار است ، نفروشم