مخواه دخترکت از تو بی خبر باشد
حسین رستمیپسندیدن0
بازدید1.2K
مخواه دخترکت از تو بی خبر باشد بدون من به سفر میروی پدر؟ باشد! میان راه دلت تنگ شد خبر دارم که آمدی تو به دنبال هم سفر، باشد قبول بازی گنجشک پر که یادت هست به شرط آن که به جایش رقیه پر باشد تنور خانه گمانم هنوز روشن بود و گرنه موی تو باید بلندتر باشد عمو که رفت پدر لااقل نمیرفتی برای عمۀ تنهام یک نفر باشد مرا زدند ولی عمه بازویش زخم است برای من دلت آمد که او سپر باشد؟ کلاغها همه رفتند خانه پس حالا رسیده نوبتش این قصه هم به سر باشد