فریادها چو راه سفرها کشیدهاند
محمد سهرابیپسندیدن0
بازدید1K
فریادها چو راه سفرها کشیدهاند
شبها کشیدهاند، سحرها کشیدهاند
سنگینیام به قدر دو تا بوسه مانده است
وزن مرا نسیم سحرها کشیدهاند
فکرم پس از تو دست کشیدن ز زندگی است
دست مرا ز بس به سفرها کشیدهاند
نائب گرفتهام که کشد آه جای من
آه مرا نسیم سحرها کشیدهاند
این قوم بستهاند به ناخن حنای عید
ناخن ز بس به روی جگرها کشیدهاند
پوشیدنی نمانده برایم بغیر چشم
هر چیز را که بود به سرها کشیدهاند
سنگینتر است از همۀ بار کائنات
نازی که دختران ز پدرها کشیدهاند
حرف و حدیث موی سر من دراز شد
در شام و کوفه بس که خبرها کشیدهاند
نقش تو را به نوک سنانها کشاندهاند
نقشه برای من به گذرها کشیدهاند
آمد به حرف طفل تو با خال و خط تو
زیر زبان من به هنرها کشیدهاند
هم پرده نیست با کمی از گوشدرد من
دردی که گوشها ز خبرها کشیدهاند
چشمم هنوز منتظر دستهای توست
زآن سرمهها که وقت سحرها کشیدهاند
شد سایهام بلندتر از من به پای نی
چون سایهها به نور قمرها کشیدهاند
معنی، لب حسین کرامت نمود، اگر
از خیزران تلخ شکرها کشیدهاند