غمی ناگفتنی ، تا زنده ام سِرِ مگویم شد
وحید قاسمیپسندیدن0
بازدید15
غمی ناگفتنی ، تا زنده ام سِرِ مگویم شد غمی ناگفتنی راز سپیدیهای مویم شد همین که دستِ ملعون رفت بالا ، چشم خود بستم به جانِ بچه هایم مرگ تنها آرزویم شد منی که دستگیر عالمم ! در پشتِ در آن روز عبای وصله داری دستگیر آبرویم شد مغیره بیشتر از دیگران ، کینه به دل دارد گرههای طنابش ، پنجه ایی زیرِ گلویم شد خلیفه مالیات از قاتل زهرا نمی گیرد !!! چه پاداشی نصیبِ دشمن بی چشم و رویم شد مرا با میخ سرخی ، زودتر از همسرم کشتند سه ماهی رو به قبله فاطمه مرثیه گویم شد