غروبِ حادثهها را به چشم میبینم
حسین ایمانیپسندیدن0
بازدید27
غروبِ حادثهها را به چشم میبینم دوباره آتشِ کینه سراغم آمده است دوباره سوختهام از غم و پریشانم دوباره فتنهیِ گلچین به باغم آمده است درست مثلِ غروبی که جدِّ ما تنها .... به زیرِ خنجرِ گودال دستوپا میزد درست مثلِ همان ساعتی که دشمنِ دین به پیشِ عمّه سری رویِ نیزهها میزد درست مثلِ همان لحظههایِ طوفانی شبیهِ خیمهیِ دلدار سینه میسوزد به یادم آمده آن چشمهایِ هیزی که .... نگاه بر حرمی وحشیانه میدوزد هُشام زهر به من داده تا به یادِ شام بسوزم و بزنم ناله چون حرم امشب زبان گرفتهام این لحظههایِ پایانی به یادِ کربوبلا وای از دلِ زینب تمامِ روضهیِ باقر غروبِ عاشوراست چقدر پایِ برهنه دویده آلُاللّه چه خارها که شده سهمِ دستوپاهایِ ..... ؟! لطیفِ قافلهیِ کودکانِ ثاراللّه اُمیّه بر حرمِ ما کنایه میزد وای رقیّه پیشِ دو چشمِ ترَم زمین خورده گلِ سهسالهیِ جدَّم حسین در ویران به پایِ تشتِ طلا پایِ روضه پژمرده سلامِ سینهیِ سوزانِ من به علقمه و ..... لبی که خورده تَرَک از عطش چه لبهایی؟! دو دست رویِ زمین است و دیدهها پرخون عجب وفایِ عجیبی؟! چه مشک و سقّایی ؟! سلامِ من به حسین و به کربلایِ حسین سلامِ من به شبِ جمعههایِ نابِ حرم بیا عزیزِ دلِ فاطمه بیا مهدی همیشه چشم به راهم همیشه منتظرم