عبا به روی سر انداخت سمت کوچه دوید
پروانه نجاتیپسندیدن0
بازدید1.5K
عبا به روی سر انداخت سمت کوچه دوید
ورود قافله را از دهان شهر شنید
مسافران عزیزش ز راه میآیند
میان گریه چو ابر بهار میخندید
پس از تحمل یک انتظار جانفرسا
عصای حوصلهاش روی کوچه میلغزید
نشان قافله را با نگاه مضطربش
میان همهمهها میگذشت و میپرسید
میان زمزمهها بوی مرگ میآمد
برای آن چه نباید شود کمی ترسید
بشیر حرف بزن از حسین میدانی؟
هزار ماه و ستاره فدای یک خورشید
خبر سریعتر از او ز کوچهها میرفت
و بغض شهر در این سوگ بیکران ترکید
گرفت دست به پهلو، شکست، طوفان شد
به روی خاک نشست، ابر شد و خون بارید