صدایی آمد از دریا که مردی بر زمین افتاد
موسی علیمرادیپسندیدن0
بازدید1K
صدایی آمد از دریا که مردی بر زمین افتاد
و بر رخسار زرد مادری در خیمه چین افتاد
زدند آنقدر سویش تیرهای بیهوا اما
نیفتاد از نفس تا اینکه مشکش بر زمین افتاد
چنان بر سر و قدی که جهان در سایهسارش بود
تبر زد بارها دشمن که از بالا چنین افتاد
به جای دست، تیری که به چشمش بود شد حائل
زمانی که به روی خاکها از صدر زین افتاد
فلک وقتی رکاب خالیاش را دید زد فریاد
که از انگشتری آسمانهایم نگین افتاد