شورِ دیگر مِی وُ ساغر
حسین ایمانیپسندیدن0
بازدید900+
شورِ دیگر مِی وُ ساغر مشک و عنبر دل و دلبر شبِ میلادِ بهارِ دلِ لیلا علی اکبر اَشبَهُ النّاس چه خَلقاً وَ چه خُلقاً به پیمبر سیّدی یا علی اکبر /۳/ نور آمد و شیرازهیِ ظلمت به هم زد صبحی زِ غیرت در شبِ غربت رقم زد صدْمه به کاخِ بیخدایی و ستم زد فتحالمبینِ دیگری اینسان قلم زد خورشید را میدید و بر او طعنه میزد طعنه به ماه و مشتری و زهره میزد در شهرِ پیغمبر زِ حق یک صحنه میزد آنقدر زیبا بود گل پژمرده میزد آن شب به رویِ دستِ لیلا پورِ ارباب شهزادهیِ افلاک اکبر خنده میزد خندید و با خندیدنش خندید ارباب انگار خندیدند آن شب شمس و مهتاب خندیدنت از عالمی دل برد اکبر از جلوهات خورشید و مَه شد خُرد اکبر آئینهیِ کاملترین الگویِ خلقت ای احمدِ مختار منهایِ نبوّت جنگت مثالِ حیدر و چون یاس عصمت آموختی در مکتبِ عبّاس غیرت عالم شده سرگشته و شیدایِ خویت ای در کرامت اَلمثنّایِ عمویت از شیر میگیری گهِ پیکار سبقت سرمایهام در روزِ کارُزار عشقت ای خندهات شیرینتر از انگور و شربت زیباترین معنایِ شور و نور و هیبت در تو تجسّم کرد مردی و مروّت در تو شکوفا میشود جود و فتوّت هیهات تا روزِ قیامت از تو ذلّت آزادمردی و زِ تو دور است خفّت ای ساقیِ ثانی و ای ثانیِ ساقی صوتِ اذانت تا قیامت هست باقی ای خامسِ آلِ عبا را نورِ دیده ای وصفِ تو تا مرزِ اَوْ اَدنیٰ رسیده ای از تبارِ صبح از نسلِ سپیده نقّاش احمد دیده و رویت کشیده از شربتِ لعلِ لبَت بابا چشیده لبهایِ تو بوسیده و خِجلت کشیده با گامهایِ آخرت اشکش چکیده با وای وایِ مادرت رنگش پریده افتاده و برخواسته سویت خزیده در بوریا یک پازل از جسمِ تو چیده با آه و گریه تا خیمه برده تا قتلگه زینب اگر عازم نمیشد خنجر برایِ کشتنش لازم نمیشد دلدار میمرد سردار میمرد سالار میمرد بالایِ نعشت این عاشق و بزمِ تو اِی دلبندِ دلبر فانی شود اِی کاش با سربندِ اکبر