شهادت میدهم میخورد در مقتل زمین عمه
محمد حسین نیکزادپسندیدن0
بازدید1
شهادت میدهم میخورد در مقتل زمین عمه پس از جد غریبم گشت با غم ها عجین عمه همانکه سایهاش را اهل یثرب هم نمی دیدند به چشم خویشتن دیدم شده ناقه نشین عمه برایم مادری کرد و خودش دلتنگ مادر بود دمی زهراء شد و گاهی امیرالمومنین عمه نرفت از یادم آن روزی که تا شام بلا رفتیم سر دوازهی ساعات بستند آذین ، عمه... ...صدا میزد مسلمانیم آه ای نامسلمان ها و چوب و سنگ میخورد از یسار و از یمین عمه شبِ سرد خرابه گرم بود از ربناهایش چه والا دیدمش از حیث ایمان و یقین عمه ندیده چشم نامحرم از او غیر از وقارش را شده چادر برای دخترانش آستین عمه لسان الغیبِ قاطع بود ، تماما عزت و ایمان قیامت کرده در کوفه به نطقی آتشین عمه پس از پنجاه سال انگار می بینم همین حالا طرف شد در دل گودال با شمر لعین ، عمه