شب شد دوباره دردهایم بیشتر شد
جابر عابدیپسندیدن0
بازدید22
شب شد دوباره دردهایم بیشتر شد ابری شد این چشم کبودم باز، تر شد آنقدر می لرزد تنم از وضع پهلو زحمت برای فضه مثل هر شب تا سحر شد حیدر دوباره مرهم آورده برایم با اینکه آن های دگر هم بی اثر شد شرمنده ام از زینبم این چند مدت هم خانه دار و هم هوادار پدر شد بغض حسن آتش به قلبم می زند چون با رازهای زخم کوچه محتضر شد آن ضربه های دست سنگین، این کبودی حالا برای چشم هایم درد سر شد آشفته ام از حرف تلخ مردم شهر از دست حرفی که به داغ من شرر شد دنیای بی بابا دگر لطفی ندارد زهرا از این بار مصیبت خون جگر شد مظلومی حیدر به لب آورده جانم بعد از نبی، خیبرشکن بی بال و پر شد خواب رسول الله را دیدم که می گفت ریحانهی من، جان من، وقت سفر شد حالا دلم شور حسینم را گرفته پیراهنی که بافتم سهم پسر شد باشد قرار بعدی ما بین گودال از کربلا گفتم دلم زیر و زبر شد