سوره سوره آیه آیه واژه واژه حرف حرف
حسین ایمانیپسندیدن0
بازدید25.2K
سوره سوره آیه آیه واژه واژه حرف حرف مَدُّ وُ اِعراب وُ سکون وُ مبدأ وُ وقفَش شگَرف هر صدا صد معجزه هر حرف یک دنیا پیام راهِ دین و رسمِ اسلام وُ سَر وُ سِرِّ مَرام بهترین اِعجازِ پیغامآورِ لبخند وُ مهر روشنیِ چشمهایِ اهلِ خاک وُ نُه سپهر از عسل پُرمنفعتتر از رطب شیرینتر است جرعه جرعه ساغرش بر سینهیِ حیدر نشست با وِلا وقتی عجین شد میشود سِرِّ صراط بهترین برنامهها از قبلِ خلقت تا مَمات همدمِ ختمِ رسل آئینهیِ رویِ علی با نوایِ مرتضی آرامِ بانویِ علی بهترین کاملترین جامعترین محکمترین مرجعِ کلِّ قوانین حکمِ ربُّالعالمین اِهدناٰیی تا سعادت اِقتدایی بینظیر ابتدا تا اِنتها اِثباتِ جریانِ غدیر اسمِ رمزِ وحدت و انسانیت در زندگی بنده را تابنده خواهد کرد قطعاً بندگی آدم و نوح و خلیل و موسِی و عیسی همه گفتهاند از این کتاب و این کلامِ محکمه از اَزل تا روزِ محشر آنکه فرمان میدهد به نبی یک حیدر و یک جلد قرآن میدهد اِی به قربانِ اِمامی که کلامش از خداست رحمتش مثلِ خدا مثلِ نبی بیانتهاست حضرتِ قرآنِ ناطق علّتِ خَلقِ کُرات روضهخوانِ تشنگیِ کشتهیِ قحطِ فرات جان به قربانِ همان آقا که رویِ شانهاش مانده جایِ کیسهیِ رزقِ در وُ همسایهاش نان و خرمایش به هر طفلِ یتیمی میرسید آن شهنشاهی که دردِ اهلِ ویران میشنید دوستان که جایِ خود به دشمنان نان میدهد وارثش حتی به دستِ ساربان نان میدهد از مدینه تا زمینِ کربلا دنبالِ او .... آخرش هم لقمه برد از گوشهیِ گودالِ او ساربان آمد به سویِ خیمههایِ سوخته باز شد یک سفره از این روضههایِ سوخته عمّه جان انگشترِ این مرد خیلی آشناست مَرد نَه این ساربان نامرد وُ بیشرم و حیاست حال وُ روزم را به هم میریزد این انگشتری خونی وُ خَم شد ولی دارد هزاران مشتری آنقَدَر با پشتِ دستش زد به رویم ساربان مانده رویِ گونههایم ردِّ خاتم عمّه جان قاریِ قرآن اگر بر رویِ نیزه سنگ خورد بر سر وُ مویِ گلِ دردانهیِ او چنگ خورد سنگ وُ چنگِ کوفیان یک روضهیِ مکشوفه شد روضههایِ شامِ غم سنگینتر از این کوفه شد خیزران رویِ لبِ قاریِ قرآنم نشست عمّه جان دندانِ بابا مثلِ دندانم شکست بر رویِ بابا چرا پا میگذارد بیحیا ؟! میچکد از جامِ او بر رویِ قرآنم چهها؟! گوشهیِ ویرانه باید دق کنم پایِ سرت میدهد بویِ شراب اِی وای رگهایِ سرت سرنوشتم مثلِ جسمِ تو به هم میریزد وُ .... حرمله پایِ سرت بدجور ما را میزد وُ .... آبلههایِ کفِ پاهایِ من شد بیشمار ندبه میخوانم بیاید صبحِ ختمِ انتظار