سوالي در گلویم مانده مثل استخوان مردم
سعید دشتیپسندیدن0
بازدید200+
سوالي در گلویم مانده مثل استخوان مردم زبان شعر ميسوزد در اين آتشفشان مردم كسي كه سايه ی رحمت براي اهل دنيا بود چرا بر روي قبر خود ندارد سايه بان مردم؟ كسي مضمون اين شعر است كه مانند بابايش به چشمش تيغ دارد در گلويش استخوان مردم بدهكار تو بودند و براي بدرقه با تو طلبكارانه مي آيند با تير و كمان مردم نمك نشناس هايي كه نشد تكرار در تاريخ چه شد پس آن همه خوبي چه شد ايمانتان مردم؟ عزيزهر دو عالم را مذل المومنين خواندند ِسر صلحي كه بهتر بود از جنگ عيان مردم همان صلحي كه يك تاريخ از او ياد مي گيرد نبايد ساخت با دشمن، نبايد داد اَمان مردم به جاي سايه بان نخلي سر خاكش نمی كارید مگر كم خورده اید از سفره اش خرما و نان، مردم يقين دارم برايش گنبد و گلدسته مي سازيم و از گلدسته هايش پخش خواهد شد اذان مردم اذاني كه موذن نام حيدر را به لب دارد به جاي آن همه خون جگر، زخم زبان، مردم يكي فرياد زد كّفاره نه باید صِله انداخت به روي شاعري كه توي كوچه داده جان مردم