سوار مرکب خود سوی آب میرفتی
رضا جعفریپسندیدن0
بازدید1K
سوار مرکب خود سوی آب میرفتی
نه یکنواخت که با پیچ و تاب میرفتی
فرات مشکل ما را ز چشمهای تو خواند
در آن دمی که تو با مشک آب میرفتی
مگر به طالع گهوارۀ عطش آلود
چه دیدهای که چنین با شتاب میرفتی
تو بال سبز دعایی که با پر آمین
به سمت عرش خدا مستجاب میرفتی
نگاه چشم تو گرچه هزار طوفان داشت
به عمق حادثه بی اضطراب میرفتی
چو آه سرد که در سینه بر نمیگردد
ز عمق گوشۀ درد رباب میرفتی
زکات واجب سیال نهر علقمه را
برای این که بگیری ز آب میرفتی