سرخ غروب بود و حریق خیام بود
خسرو احتشامیپسندیدن0
بازدید1K
سرخ غروب بود و حریق خیام بود
آغازِ زنگ قافله در راه شام بود
سُرخ غروب بود و شهیدان و هُرم خاک
روزِ نبرد نور و سیاهی تمام بود
سُرخ غروب بود و سکوتِ سوارها
اسبِ امیرِ آینهها، بیلگام بود
سرخ غروب بود و عطش، آه میکشید
در دیده، خوابِ آب هم، آن جا حرام بود
سُرخِ غروب بود و چو آغوش آسمان
ماه و ستاره بر سر نی، در خرام بود
سرخِ غروب بود و در آن پهندشتِ خون
با مرگِ عاشقانه، وصالِ دوام بود
سُرخِ غروب بود و زمان، گُنگ میگذشت
در برگریز عشق، نه جای کلام بود
سُرخِ غروب بود و زمین مانده بود، مات
تا در میانه، لالهی زهرا کدام بود