ستم روزگار یادش هست
سید پوریا هاشمیپسندیدن0
بازدید400+
ستم روزگار یادش هست غم لیل و نهار یادش هست دیدهی اشکبار یادش هست آن همه قلب زار یادش هست روضه بی شمار یادش هست نیمه جان بین بستر افتاده باز تب کرده مضطر افتاده به لبش ذکر مادر افتاده یاد یک جای دیگر افتاده چادر پر غبار یادش هست زهر کرده اثر به اعضایش ناتوان دست و بی رمق پایش تَرَک افتاده است لب هایش العطش العطش شد آوایش لبِ زخمیِ یار یادش هست پیر بود و خمیده قامت بود خانه اش کل سال هیأت بود به تنش ردی از جسارت بود قاتلش روضهی اسارت بود لحظههای فرار یادش هست سال ها قلب بی قراری داشت گله ها از شتر سواری داشت با رقیه چه روزگاری داشت... با غمش آه و گریه زاری داشت آبله بود و خار یادش هست همهی عمر خود پریشان بود یاد جدش همیشه گریان بود آی مردم حسین عطشان بود آبروی قبیله عریان بود یک تن و ده سوار یادش هست عمههایش چقدر ترسیدند کوچههای شلوغ را دیدند مست ها آمدند رقصیدند به سر روی نیزه خندیدند زینب بی قرار یادش هست