سایهی دستی میان قاب چشمان ترش
وحید قاسمیپسندیدن0
بازدید1.1K
سایهی دستی میان قاب چشمان ترش
چادر خاکی زهرا بالش زیر سرش
رنگ خون پاشیده بر آیینهی احساس او
لکههای سرخ روی گوشوار مادرش
این دم آخر به یاد میخ در افتاده است
خانه را آتش زند با روضهی پشت درش
لختهها را پاک میکرد از لب خشکیدهاش
زینب خونین جگر با گوشههای معجرش
برخلاف رسم سرخ کشتگان راه عشق
رفتهرفته سبزتر میشد تمام پیکرش
با نظر بر اشک قاسم گفت: وای از کربلا
نامهای را داد با گریه به دست همسرش
روضهی لایوم میخواند غریب اهلبیت
کربلاییها چه گریانند در دور و برش؟!
چشم امیدش به قد و قامت عباس بود
ایستاده با ادب ساقی کنار بسترش